|
بسم الله الرحمن الرحیم گفت و گو با«زهرا جواهری»؛ بازیگر و کارگردانِ مجموعه عروسکیِ « خونه گلپراینا» آدمها با عروسك بزرگ مىشوند! · احمدرضا حجّارزاده مدّتهاست كه كودكان جمعهها صبح، درتلويزيون شاهد برنامهاى عروسكى هستند كه به لحاظ ساخت و كيفيت، ويژگىهاى قابل اعتناترى نسبت به آثار مشابه دارد.«خونه گلپراينا» كه «زهرا صبري» نويسندگى و«زهرا جواهري» كارگردانى آن را برعهده دارد، توانسته طى مدّت نمايش خود، با اقبال و توجه چشمگير بچّهها روبرو شود و جاى خود را در دل آنها باز كند. به همين مناسبت بر آن شديم با نويسنده و كارگردان آن گپ و گفتى داشته باشيم. متأسفانه زمانى كه براى انجام اين مصاحبه با افراد مورد نظرمان تماس گرفتيم، زهرا صبرى در سفر حج بود. به ناچار با بازيگر و كارگردان هنرى اين مجموعه موفق،زهرا جواهرى به گفتوگو نشستيم و با او از هر درى سخن گفتيم.از سوابق خودش،محل سكونتش و محاسن آن و علاقههاى فردىاش تا چگونگى توليد و دلايل موفقيت كار و كموكاستىها و گلايهها و... در تماسهاى مكررمان با جواهري، متوجه شيطنت غريبى در صدا و كلام او شديم و تا وقتى او را نديديم، باور نكرديم زهرا جواهري، همان گلپرِ مهربان و گاهى سختگير مجموعه است. تحرّك و شيطنت و هيجان در تمام رفتارهاى او آشكار است و به قول خودش «كودك درون» او هنوز بيدار است و ميل به بازى و شادابى دارد. گفتوگويمان با او اگرچه كمى طولانى شد امّا پر از نكات ريزى است كه حتم داريم علاقهمنديد درباره او و سريال عروسكى «خونه گلپراينا» بدانيد. ÑÑÑ در آغاز بهتر است معرفى مختصرى از خودتان داشته باشيد. منظورم بيشتر تحصيلات و سوابق هنرى شماست. من متولّد سال56 هستم و از دانشكده جهاد دانشگاهي، ليسانس كارگردانى نمايش دارم.از سال دوم دانشگاه به بعد،گرايشم خيلى به سمت كارهاى عروسكى و كار براى كودكان و حتّى بزرگسالان به شيوه عروسكى بود يعنى هميشه در ذهنم يكجورايى همه چيز را عروسكى مىديدم. يعنى كار بزرگسال هم كه مىكرديد، عروسكى بود. بله. عروسكى انجام مىدادم. حتى يك كار از چخوف كارگردانى كردم به نام «بازيگر تراژدي، علىرغم ميل خود». متن چخوف كاملاً يك كار بزرگسال است ولى عروسكى اجرا كردم كه در دو جشنواره،اجرا رفتيم و خيلى موفق بود و بعد در تئاتر شهر اجراى عمومى رفتيم. من ورودى سال 74 دانشگاه بودم و از همان سال هم با تئاتر عروسكى شروع كردم به كار كردن. مدتى در كانون پرورش فكرى كودكان و نوجوانان كار مىكردم. بعد در سال 76 با سريال «دنياى شيرين» وارد دنياى بازيگرى شدم و يك كم حرفهاىتر به اين قضيه نگاه كردم. چون دو سال درگير كارهاى دانشجويى بودم. البته يك فيلم سينمايى هم بازى كردم اما نقش خيلى گذرا و كوتاهى داشتم. در كدام فيلم سينمايي؟ «حريف دل» با خانم ستارهاسكندرى كه در حقيقت من نقش آكسسوار صحنه را داشتم! منتهى تجربهاش برايم جالب بود. چون خيلى از اين محيط دور بودم. بعد همان سريال دنياى شيرين باعث شد خودم را بشناسم و ببينم توانايىهايم در چه حدى است. آن سريال هم به نوعى كار كودك و نوجوان بود. ولى عروسكى نبود. نه، نبود. كلاً من كار كودك و نوجوان را خيلى دوست دارم. صرفاً عروسكى هم نه، ولى ترجيحم بيشتر عروسكى است. چون خودم عروسك بيشتر دوست دارم. دوست داريم بدانيم چرا تجريش را براى سكونت انتخاب كرديد؟ واقعيتش ما شميرانى هستيم. مادربزرگ و پدربزرگ هر دو خانواده پدر و مادرم، همهشان شميرانى بودند. ما همانجا بهدنيا آمديم و زندگى كرديم و همانجا هم همچنان هستيم. يعنى از قديمىهاى شميران و تجريش حساب مىشويم. خب، آنجا يك منطقه خوشآب و هوا بوده. آن موقع هم احتمالاً باسليقه بودند و رفتند آنجا خانه گرفتند. به نظرم فكر خوبى كردند، رفتند آب و هواى خوب بخورند (مىخندد) آنجا همچنان هم بعد از گذشت اين همه سال، يكى از مناطق خوب تهران است. در حال حاضر از زندگى در آن محله راضى هستيد؟ بله. خب، من آن محله را خيلى دوست دارم. منتهى الان تغيير كرده،خيلى افتضاح شده! آنجا را كه خانه مادربزرگم بود سيل برده و تبديل به ايستگاه اتوبوس شده. همه چيز خيلى عوض شده، خيلى شلوغ شده. ولى من همچنان مىروم در آن تكيهها و مسير بازار و ... مىگردم. آنجاها را خيلى دوست دارم. الان با همسرتان مستقل از والدين زندگى مىكنيد؟ خب بله... ما يك بار خانهاى با همسرم در تهرانپارس خريديم و مدتى هم در شهرك اميد زندگى مىكرديم. منتهى همه به من مىگفتند «بيخود نرو خونه بگير،تو كه هميشه در شمرونى.» چون آنجا را محل زندگىام مىدانم. يعنى شبهايى كه دير مىآيم خانه،فكر مىكنم كل خيابان براى من است و هيچ ترسى ندارم. ولى جاى ديگرى كه مىروم،سعى مىكنم زود بروم خانه. حس مىكنم اينجا خيلى غريبهام يا الان يك اتفاقى مىافتد. زندگى در خانههاى ويلايى را ترجيح مىدهيد يا آپارتمان؟ ببينيد، من از زمانى كه به دنيا آمدم هميشه در خانههاى ويلايى و بزرگ و اين مدلى بودم. براى همين خودم خانههاى آپارتمانى را خيلى دوست دارم! يعنى يك آپارتمان كوچك كه من بروم توى آن و... اين تناقض خيلى عجيب است. چرا با وجود زندگى در خانههاى ويلايي، سكونت در خانههاى آپارتمانى را مىپسنديد؟ براى اينكه جمع و جور كردن و نظافت خانههاى ويلايى خيلى دردسر دارد. خانههاى قديمى هم كه خودتان مىدانيد،بزرگ و ... يعنى زندگى در خانههاى قديمى و سنتى را دوست نداريد؟ چرا، خيلى دوست دارم. ولى در حقيقت مىخواهم يك آپارتمان براى خودم داشته باشم. اما مدام بيايم خانه مادرم! آنجا ويلاى من است ديگر! (مىخندد) فكر مىكنيد اين محله چه محاسن و معايبى دارد؟ در كوچه محل سكونت مادرم، چيزى كه من خيلى دوست دارم خاطرههايش است. من در قدم به قدم آن كوچهها و خيابانها و محلهها ـ كه خانه هر دو مادربزرگم نزديك است ـ خاطره دارم؛ با دخترخالهها و دخترعموهايم. همه نزديك يكديگريم. همه همانجا هستيم. انگار در يك روستا زندگى مىكنيم يا جايى كه همه همديگر را مىشناسند. البته قديمها بيشتر. الان ديگر همه بزرگ شدند و ازدواج كردند. آن موقع همه سر كوچه مىايستاديم و حرف مىزديم! انگار اينجا هم براى خودمان است. از اين رو همه اينها براى من خاطره است. ولى الان ديگر اينطورى نيست واقعاً. الان تمام آن كوچهباغها شدند آپارتمان، پر از ماشين. به خاطر اينكه در همه خيابانهاى اصلي، تابلو حمل با جرثقيل نصب شده، ماشينها مىآيند در كوچههايى كه فرعىتر است پارك مىكنند. خب، اين قضيه خيلى اذيت مىكند. چون مدام سروصداى دزدگير ماشينها توى گوشمان است. البته اين صداها باز به نسبت جاهاى ديگر واقعاً خيلى كم است. يك بار هم من در دانشگاه شنيدم يكى از آلودهترين مناطق تهران، تجريش است. يعنى اول تجريش، بعد ميدان انقلاب. تجريش از نظر صوتى آلوده است يا هوايي؟ از نظر هوايى... آلودگى صوتىاش كه ديگر بماند. هر كسى سه، چهار تا ماشين دارد، بالاخره همهشان هم دزدگير دارند و سروصدا. اگر قرار بود دوباره محلى را براى زندگى انتخاب مىكرديد، انتخاب شما كجا بود؟ همان شمال شهر؛ من آنجاها را خيلى بيشتر دوست دارم. البته بگويم، من مركز شهر را هم خيلى دوست دارم. يعنى محدوده تالار وحدت و تئاتر شهر و ... بخاطر اينكه محل كار است، آنجا حركت و فعاليت زياد است. يعنى اگر اينجا نبودم، آنجا را انتخاب مىكردم، بين تالار وحدت و تئاتر شهر. چرا از ميان اين همه تنوع مخاطب و گستردگى موضوعات، كودك و كار عروسكى را انتخاب كرديد؟ براى اينكه فكر مىكنم اصلاً آدمها با عروسك بزرگ مىشوند، هنوز خودشان كوچولو هستند. اگر 80سالشان هم بشود باز بچهاند، باز هم عروسكها و كارتون را كه مىبينند دوست دارند. يعنى هميشه كودك درونشان تا آخر عمر با آنها هست. خود من فكر مىكنم اين كودك درونم خيلى شيطان است و با اينكه من وقتى بچه بودم خيلى بازى و شيطنت مىكردم و به اندازه كافى تخليه شدم ولى هنوز حس مىكنم دوست دارم با عروسكها بازى كنم. يك جورايى وقتى در اين فضاها قرار مىگيرم حس مىكنم هنوز دارم بازى مىكنم... خالهبازى و عروسكبازى و... آيا مراكز فرهنگى ـ هنرى منطقه را مىشناسيد؟ با آنها در تعامل هستيد؟ من فقط مىروم استفاده مىكنم، مثلاً فرهنگسراى نياوران يا كتابخانههاى منطقه. هيچوقت شده در اين مراكز، كلاسهاى آموزشى يا كارگاه برگزار كنيد و فعاليتهاى هنرى داشته باشيد؟ نه... فقط سال 76 خانم مرضيه برومند در فرهنگسراى نياوران كلاس برگزار كردند كه من آنجا رفتم كلاس. بيشتر كلاسهايى كه من داشتم در مركز شهر بود. دانشگاه هم كه آنجا بود. البته انجمن سينماى جوان مدتى در باغ فردوس بود كه آنجا هم من دوره ديدهام. با توجه به اينكه قبلاً سابقه كارگردانى و بازى در عرصه تئاتر را داشتيد در تلويزيون مجموعه «خونه گلپراينا» اولين تجربه كارگردانىتان محسوب مىشد؟ بله. البته من به عنوان دستيار برنامهريز فعال بودم. از سال 76 و بعد از مجموعه دنياى شيرين، در «سيب خنده» (به كارگردانى رضا عطاران)، «جشن خاطرهها»، «باغ ستارهها»، كارهاى خانم محبوب مثل «قلعه وروره گيو» و كارهاى آقاى فياضى دستيار برنامهريز بودم. يعنى در اين حوزه تجربه زياد داشتم. حتى خيلى بيشتر از بازيگرى. از اولين تجربه كارگردانىتان راضى هستيد؟ خب تا حدودى بازخورد آن انرژى را كه گذاشتم، گرفتم. شايد من مجبور بودم خيلى بيشتر از حد باقى كارگردانهاى اسم و رسمدار انرژى بگذارم. چون جوان بودم و هر حرفى را كه اولين بار مىزدم قبول نمىكردند. من بايد صدبار مىگفتم. اگر ديگران پنجبار مىروند و مىآيند، من بايد پانصد بار مىرفتم و مىآمدم كه بتوانم بالاخره حرفم را يك جورى به كرسى بنشانم. ولى خب كارم را كردم.يعنى واقعاً از اين كه پشتكار گذاشتم روى اين كار راضىام. البته نه در حد عالى. ولى پنجاه درصد آنچه را كه مىخواستم گرفتم. فكر نمىكنيد ماجراهاى دندونه و دردونه قابليت تبديل به نسخهاى سينمايى را داشته باشند؟ اتفاقاً پيشنهاد شده و الان داريم روى متن آن كار مىكنيم. آقاى نعيمى ـ كه آن موقع مدير گروه كودك شبكه دو بودند ـ خودشان پيشنهاد نسخه 90دقيقهاى را دادند و حتى گفتند مىتوانيد انيميشن قاطى آن كنيد. طرحهايى به ذهنمان رسيده ولى هنوز آن چيزى كه مىخواهم به دست نياوردم. ولى مىخواهم حتماً نود دقيقهاىاش را هم كار كنم. تيم كارگردانى كار هم مشخص شده؟ يعنى خودتان كارگردانى مىكنيد؟ بله. حتماً مىخواهم خودم كارگردانى كنم. خانم جواهري، چهقدر اهل كتاب خواندن هستيد؟ واي، من عاشق كتاب خواندنم. فكر مىكنيد چرا هنوز كتاب در سبد خريد مردم ما جايى ندارد و به فرهنگ مطالعه عادت نكردهاند؟ والله فكر مىكنم بيشتر تنبلى است. البته واقعاً مشغلهها و درگيرىهاى ذهنى اينقدر زياد است كه اگر كسى بخواهد كتاب بخواند و تمركز كند و كتاب را بفهمد و در ذهنش همزمان مشغول حساب دو دوتا چهار تا باشد، فرصت نمىكند. متأسفانه اين مشكل در تمام مسائلمان هست. ولى به نظرم كسى كه عاشق كتاب باشد، از هر فرصتى براى كتاب خواندن استفاده مىكند. يك مسئله ديگر هم اين كه بايد كتابهايى كه به روز است به بازار بيايد. تا كى مدام كتابهاى قديمى و تكراري؟!خواهر من در انتشارات اميركبير كار مىكند. خب انتشارات اميركبير براى خودش تحولى بوده در ايران. اصلاً يك انقلابى بوده از نظر كتابهاى خوبى كه چاپ كرده. ولى الان هيچى. الان مىروى مىبينى فقط كتابهاى گذشته را دارد. خب، آخر حيف است، چرا؟! آخرين كتابى كه خوانديد چه بوده؟ الان دارم «ماتيلدا» نوشته «رولد دال» را مىخوانم. خانم جواهري، تلويزيون طى سالهاى اخير اگرچه به لحاظ كمّى توانسته تا حدودى فقر مجموعههاى عروسكى را رفع كند ولى از نظر كيفي، مجموعههاى عروسكى ما هنوز مشكل جذب مخاطب دارند. بعد از «خونه مادربزرگه» كه تبديل به اثرى ماندگار شد، شايد فقط دو مجموعه عروسكى «كلاهقرمزى و پسرخاله» و «قصههاى تابهتا» در يادها باقى ماندند و موفقيّتهايى كسب كردند. ضمن اينكه مجموعه كلاهقرمزى به سرعت از تلويزيون به سينما كوچ كرد و كارگردان «تابهتا» هم خودش خالق خونه مادربزگه بوده. فكر مىكنيد دليل ماندگارى خونه مادربزرگه چيست و اصولاً كدام ضعف در ساختار برنامههاى عروسكى باكيفيت، سبب بروز اين مشكل است؟ موفقيّت خونه مادربزرگه براى اين است كه درست فكر شده. طرحش درست است. فكر اوليهاش درست است. روى آن زحمت كشيده شده. اصلاً براى ما ايرانىهاست. يعنى وقتى خونه مادربزرگه را نگاه مىكنيم، حتى اگر مادربزرگ خودمان نباشد، فكر مىكنيم مادربزرگ يكى از بستگان يا همسايه بغلى ماست. همه چيز درست طراحى شده و زمان گذاشته شده، فكر و نيرو گذاشته شده. متأسفانه الان درباره كار كودك واقعاً فكر مىكنند كار خيلى كودكانه و بچگانه است. بنابراين مىگويند فقط يك چيزى بسازيم كه برود. به هر حال بودجه و زمان اين بخش از قضيه برمىگردد به سازمان. از طرفى فكر مىكنم متأسفانه كارگردانهاى ما آن وقت و انرژى لازم را نمىگذارند و همانطور كه گفتم، نيازهاى بچهها را نمىبينند. مثلاً من شنيدم براى يك كاري،عروسك 20ميليونى سفارش دادهاند و تا حدودى مىدانم كه واقعيت دارم. ولى اين عروسك 20ميليونى فوقالعاده زشت و بد بود. خود برنامه كه اصلاً فوقالعاده بد بود. فقط 20 ميليون پول عروسك دادهاند و اين عروسك، نه حركت آنچنانى مىتواند بكند و نه عروسكى است كه متعلق به فرهنگ ماست. قيافهاش كاملاً يك عروسك انگليسى است، دادهاند آن طرف ساختهاند، ساخت عروسكسازهاى انگليس است. روى اين اصل به نظرم خود ما هم آن انرژي، وقت و فكر را نمىگذاريم و آن نياز را درك نمىكنيم كه بچه ما چه مىخواهد. من در ايام عيد يكسرى كارهاى عروسكى ديدم، متأسفانه با ريتم كند، همينطورى يكسرى حرف حرف حرف! بچهاى كه نشسته پاى كامپيوتر و اين همه حركت مىبيند اصلاً حوصله ندارد بنشيند ببيند حالا 6 ساعت من حرف مىزنم. سال بعد آن يكى حرف مىزند و سال بعدى آن يكى از اين طرف حركت مىكند تا مىرسد به آن طرف. واقعاً نمىنشيند نگاه كند. خب فكر مىكنيد اين معضل چطور حل بشود؟ به نظرم اگر كميت توليد كمتر شود ولى كيفيت بالا برود خيلى بهتر است. بله. دقيقاً. يك كار مىبينيد كه ماندگار است و سالها در ذهن مىماند. نه اينكه يك ميليون كار ببينيد و يكى از آنها هم در ذهنتان نمىماند. به نظرم مشكل اوليه متن است. به نياز بچه امروز توجه نمىكنيم و هنوز در بچگىهاى خودمان هستيم. زمانه خيلى تغيير كرده است. آن موقع كه من بچه بودم كامپيوتر وجود نداشت. هفت يا 10 سالم بودم كه تازه «آتاري» آمد و من يادم است چهقدر ذوق و شوق داشتيم كه مىتوانستيم اينها را حركت بدهيم. قبل از هر چيز بايد روى متنها وقت گذاشته شود كه اين اتفاق نمىافتد. كارها همه در حد طرح است. يك طرح و جرقه خوب به ذهن نويسنده،كارگردان يا تهيهكننده ـ فرقى نمىكند ـ مىرسد، بدون اينكه بنشينند روى آن فكر كنند، وقت بگذارند و حالا بدانند مثلاً اگر به اين شاخه بروند چطور است و آن شاخه چه جورى و بعد گسترشش بدهند و مشورت كنند، يك گروه نويسنده تشكيل دهند يا از فكرهاى جديد بهره ببرند. همان طرح را مىبرند همانطور كه هست اجرا مىكنند! مرحله دوم كارگردانى است كه به نظرم جمع كردن يك گروه خوب خيلى مهم است. بايد افرادى كه اين رشته را دوست دارند و براى بچهها عاشقانه كار مىكنند جمع كنند دور هم. چون آن انرژى پشت صحنه حتماً برمىگردد. برنامه آيندهتان چيست خانم جواهري؟ فقط همين نسخه سينمايى كار را دارم. واقعيتش اين است كه من دارم از ايران مىروم. براى هميشه؟ براى هميشه...! (مىخندد) كجا مىرويد؟ به احتمال زياد اگر مشكلى پيش نيايد تا 6 ماه ديگر مىروم «ونكور» كانادا. چرا؟ حيف نيست حالا كه كودكان استعداد ديگرى در عرصه توليد برنامههاى كودك پيدا كردند، برويد؟ دوست دارم بروم آنجا سينما بخوانم و تكنيك ياد بگيرم. چون ما اينجا به لحاظ تكنيك خيلى ضعيف هستيم. هرچه بيشتر تكنيك ياد بگيريم در رشتههاى سينمايى بهخصوص عروسكى براى توليدات كشورمان بهتر است. مىخواهم از آن فضا تجربه بياموزم. برگرديم به گفتوگوى محلىمان. مدتى است از جانب شهردارى تهران، شعار «تهران شهر اخلاق، شهر زندگي» مطرح شده. آيا با آن موافقيد؟ (مىخندد) نه، كاملاً مخالفم. تهران يك شهر بىاخلاقى است. واقعاً نمىدانم چه صفتى را مىتوانيم درباره خودمان به كار ببريم. براى خودمان يا تهران؟! نه. براى خودمان. تهران كه حيوونى يك شهر است! اين بيچاره چه گناهى كرده؟! بدبخت گير ماها افتاده. از بدشانسىاش است كه اينطور خراب شده. ولى فكر نمىكنم هميشه هم ما مقصر باشيم. حتماً عوامل ديگرى هم در كار است. چرا، هميشه خودمان مقصريم؛ وقتى اينطورى رانندگى مىكنيم، وقتى اينطورى آشغال مىريزيم در خيابانها و ... در نمايشگاه كتاب آقايى را ديدم خيلى جالب بود. يك كولهپشتى انداخته بود روى دوشش و معلوم بود از اين آدمهايى است كه مىرود دور دنيا را مىگردد. آمد به من و خواهرم كه ديد داريم كتاب مىخريم گفت به نظرم نگاههاى شما از بقيه تيزبينتر آمد. به ما گفت: «جلوى 2500 سال تمدن بايد بنويسيم: زرشك! براى اينكه برو پايين در محوطه مصلا ببين چهقدر آشغال ريختهاند!»و من واقعاً وقتى شب مىرفتم، ديدم چهقدر بطرىهاى پلاستيكى ريختهاند! اين پلاستيك افتضاح است در طبيعت. چندين هزار سال طول مىكشد بازيافت شود. خب، اينجا واقعاً مقصر كيست؟ مقصر من هستم كه آشغال مىريزم روى زمين ديگر. سطل آشغال هم كه آنجا هست. ببينيد تا يك حدى دولت، شهردارى يا هر نهادى وظيفه دارد سطل آشغال بگذارد و خدمات بدهد و اين كار را بكند و آن كار را ... ولى در نهايت ما بايد خودمان، خودمان را درست كنيم. وقتى مىخواهيم همه چيز را اين همه راحت به دست بياوريم، مدام مىخواهيم از همديگر بزنيم جلو... خب، چه عجلهاى داري؟ به قرآن من نشستم توى ماشين، ديدم همينطور ويژژژ از اين ور، از توى خاكي، از آن ور، ... ماشين و موتور رد مىشد. خب كه چي؟ مىخواهى بروى به كجا برسي؟ مثلاً آمدى مسافرت. در جاده شمال، جاده كرج، همينطور به سرعت... تا كجا مىخواهيم با سرعت در خاكى برانيم؟ شهردارى تهران مدعى است بيشتر به عنوان نهادى فرهنگى ـ هنرى شناخته مىشود تا عمرانى ـخدماتى . فكر مىكنيد شهردارى تهران توانسته بطور شايسته به اين سمت و سو برود و اصولاً اين سازمان براى تحقق بيشتر و بهتر اين ادعا بايد چه كند؟ واقعيتش من تا حالا چيزى نديدم. يعنى من خيلى اطلاعات ندارم. مشكل از شهردارى نيست ولى اگر اينقدر مدعى است لااقل يك تبليغاتى مىكرد كه ما هم مىدانستيم (مىخندد) حالا شما بگوييد مثلاً چه كارهايى مىكند؟ مثلاً سازمان فرهنگى هنرى شهردارى تهران، كتابهاى آموزشي، طنز يا مناسب براى فرهنگسازى چاپ مىكند و بين شهروندان رايگان توزيع مىكند يا برنامههاى فرهنگى هنرى در سطح شهر برگزار مىكند و... من تا به حال نديدم. اما يك بار در اتوبوس سبدهاى كتاب را ديدم ولى هيچ كتابى در آن نبود! بله. متأسفانه با اينكه تأكيد كردهاند كتابها را از اتوبوس خارج نكنيد اما باز هم مىبرند. به نظرم شهردارى در اين قضيه كمى ضعيف است. ببينيد، فكر مىكنم آقاى كرباسچى بود كه آمد اول گل كاشت، مردم مدام مىكندند. براى اينكه جديد بود. بعد آمد گفت من اينقدر گل مىكارم كه مردم ديگر اين كار را نكنند و همين هم شد. اگر اينها واقعاً يك كارى مىكنند، يك پروژهاى توى ذهنشان هست، بالاخره بايد پلهپله فرهنگسازى كنند ديگر. اگر قرار است در اتوبوس كتاب بگذارند، باشد، تا 10 سال ديگر شما كتاب بگذاريد. مسافرها مىبرند ولى براى يازدهمين سال ديگر نمىبرند. پس اين فرهنگسازى خردخرد ايجاد مىشود. به نظرم اگر شهردارى اين فرهنگسازى را پررنگتر مىكرد حداقل من الان راجع به آن اطلاعات داشتم. چون دوست دارم بدانم چه كارهايى مىكند. شما وسيله نقليه شخصى داريد؟ من از رانندگى مىترسم. گواهينامه دارم ولى سوار ماشين نمىشوم. چرا ؟ چون مردم خيلى بد رانندگى مىكنند. (مىخندد) پس براى تردد در سطح شهر معمولاً از چه وسيلهاى استفاده مىكنيد؟ من عاشق اتوبوسم. از مترو مىترسم. چون سرعت دارد، سوار نمىشوم! ولى عاشق اتوبوسم. چون در اتوبوس، آدمها را از بالا نگاه مىكنيد. البته اين قضيه مربوط به زمان اتوبوسهاى دوطبقه است. نه. الان باز هم بالاتر از ماشينهاست. سقف خانهها را مىبينم. براى من جالب است. البته تاكسى هم سوار مىشوم. مردم را در اتوبوس خيلى مىبينم. يعنى فيلم مىبينم در اتوبوس. هر بار كه مىروم يك فيلم جديد است. اين را خيلى دوست دارم. در محل سكونتتان، دسترسى به مايحتاج روزانه و نيازهاى اوليه مثل ميوه، نان، گوشت و... آسان است؟يعنى همه چيز دم دستتان هست؟ بله. همه چيز نزديك است. حتى از محلههاى ديگر مىآيند در بازار تجريش خريد مىكنند. معمولاً خريد خانه را چه كسى انجام مىدهد؟ يك بخشى را من، يك بخشى را همسرم. خيلى فرقى نمىكند. آشپزى چي؟ اهل آشپزى كردن هستيد؟ واي،متنفرم! (مىخندد) ولى آره. مجبورم يك موقعهايى آشپزى كنم. هفتهاى چند بار خارج از منزل غذا مىخوريد؟ من غذاى بيرون را دوست دارم. هفتهاى چندبارش را نمىدانم. مىخواهم بدانم چهقدر مشترى فستفودها هستيد؟ واقعيتش من در فستفودها، سالادش را بيشتر دوست دارم. يعنى يك دانه پيتزا سفارش مىدهيم، ولى بيشتر سالاد مىخوريم(مىخندد) ولى ساندويچ دوست دارم... نظرتان راجع به ذائقه عمومى مردم كه به سمت فستفودها مىرود، چيست؟ به نظرم مردم ديگر خيلى غذاهاى ايرانى نمىخورند. چرا. ما در خانه هم غذا مىخوريم. فست فود به نظرم يك تنوع است. بد هم نيست. از غذاهاى ايراني، مثلاً مىتوانيد آبگوشت بپزيد؟ آبگوشت؟! نه، من خودم تا حالا نپختم. ولى مادرم مدام مىپزد. من عاشق آبگوشتم. پس دوست داريد؟ شديد! كلهپاچه و آبگوشت. (مىخندد) رابطهتان با همسايهها چطور است؟ خيلى خوب است. همسايهها شما را به عنوان يك «هنرمند» مىشناسند؟ بله. چهقدر همسايهها را مىبينيد و با هم مشاركت داريد؟ ما با همسايههايمان دوست خانوادگى هستيم. عيد به عيد كه به هر حال به هم سر مىزنيم. غير از عيد هم مدام در رفت و آمد هستيم با همسايهها. البته نه با همه. ولى تا حدودى با همسايههاى آن اطراف در تماسيم. خانم جواهري، تا به حال شده براى كارى با شهردارى تماس بگيريد يا به آنجا مراجعه كنيد؟ والله اين اواخر، براى خانه مادرم رفتيم ببينيم چه كار مىشود كرد چون اين خانه خيلى قديمى شده... وحشتناك كاغذبازى و امضا و... اينچيزهاست. شما خودتان دنبال كار پرونده خانه هستيد؟ نه. مادرم مىرود. منتهى من هر روز با تلفن او را چك مىكنم كه «رفتي؟ چى شد؟ چى نشد؟ و... » ولى براى يك دستور نقشه 6 ماه است مادرم مىرود و مىآيد. هيچ كارى هم نمىكنند. امروز مىگويند فردا، فردا مىگويند پسفردا. مادرم كه مىرود، مىگويد: «اين كاغذ از اين ميز رفت به آن ميز، حالا از آن ميز به ميز بعدى و ميزهاى مختلف.» (مىخندد) من واقعاً اين سيستمشان را نمىفهمم چهجورى است. بعد هم اصلاً جواب آدم را نمىدهند. اگر دنبال كار نروي، اصلاً امكان ندارد رسيدگى بشود. بايد بايستى بالاى سرشان. يعنى خودت را سنجاق كنى به پرونده تا مثلاً بخواهد يك اقدامى بشود. ميانهتان با ورزش چطور است؟ واى! متأسفانه در اين زمينه خيلى تنبلم و در اين موضوع از خودم خيلى بدم مىآيد. (مىخندد) يعنى اصلاً ورزش نمىكنيد؟ نه ديگر. بهتر است راستش را بگويم. (مىخندد) ما مدتى كه شهرك اميد بوديم، واقعاً فضاى خوبى داشت براى پيادهروى. استخر و سونا هم زياد داشت. آنجا پيادهروى مىكرديد؟ بله. انجام مىدادم. حتى بيشتر از خونه مادرم. اگر اين فضاهاى سبز باشد آدم خيلى انگيزه پيدا مىكند. حالا چه جورى پيادهروى مىكردم؟ مثلاً سر شهرك پياده مىشدم، بقيه راه را پياده مىآمدم. اگر بنا باشد يك درخواست از مسؤولان داشته باشيد آن درخواست چيست؟ نمىدانم چهقدر آنها هستند كه براى ما تصميم مىگيرند. به هر حال نمايندگان ما هستند. اينقدر مشكلات زياد است كه نمىدانم كدام را بگويم. (مىخندد) يك ليست مشكل است. بايد روى آن فكر كنم. درخواستتان از مردم چيست؟ مىخواهم بگويم كه مردم به درونشان نگاه كنند. اينقدر همه چيز را در ظواهر و پول و اينجور چيزها نبينند. اينقدر براساس ظاهر آدمها قضاوت نكنند.
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 3:8 بعد از ظهر  توسط احمدرضا حجارزاده
|
حضرت علی(علیه السّلام) فرموده اند: آرام باش ، توکّل کن،تفکّر کن ،آستین ها را بالا بزن ، خواهی دید که خداوند زودتر از تو دست به کار شده
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 7:22 بعد از ظهر  توسط احمدرضا حجارزاده
|
بسم اللّه الرحمن الرحیم اَلَم یَعلَم بِاَنَّ اللهَ یَری آیا آگاه نیستی که خداوند تو را می بیند؟ سوره مبارکه عَلَق،آیه چهاردهم
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 7:21 بعد از ظهر  توسط احمدرضا حجارزاده
|
حضرت علی(علیه السّلام) فرموده اند: هرکارِ خوبی می کنی، از یاد بِبَر...
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 7:15 بعد از ظهر  توسط احمدرضا حجارزاده
|
بسم الله الرحمن الرحیم آزادیِ پریا هنگامِ نگارشِ یکی از یادداشت هایم،طبقِ عادت آن را بازنویسی می کردم و در همین حال برایِ برخی کلمات که در تصوّرم رنگی داشتند،رنگ انتخاب می کردم. وقتی به کلمة آزادی رسیدم،ماندم. در واقع هیچ رنگی برای این کلمه قائل نبودم. بنابراین رو کردم به پریا- خواهرِ نُه ساله ام- که در آن لحظه کنارم بود و از او پرسیدم:« به نظرِ تو آزادی چه رنگیه؟!». انتظارِ پاسخِ فیلسوفانه ای از او نداشتم؛ چرا که می دانستم معنایِ آزادی در دنیایِ کودکانة او آن چیزی نیست که من در نظر دارم و می شناسم امّا ناباورانه جوابی از او شنیدم که باعث شد کلمة بی رنگِ ذهن من، رنگی تازه به خود بگیرد. جالب آنکه پریایِ ما، بی معطّلی دلیلی هم برای حرفی که زده بود رو کرد تا دیگر بهانه ای برای پرسش نداشته باشم. - تویِ آزادی، همه رنگی هست. - چرا؟ - برایِ اینکه آزاد و رها از یک رنگه و می تونه هر رنگی باشه. حالا فهمیدی؟! و اینگونه است که از این پس،آزادی هایِ من، ترکیبی است از رنگ های گوناگون. آزادیِ من،آزادیِ پریا ست.
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 6:58 بعد از ظهر  توسط احمدرضا حجارزاده
|
فَریاد نیمه شبی عُریان خاطره روی رگ هایِ سیاه و وَرَم کرده تختخوابِ من جان می دهد و شعر ـ « شعر» را می گویم ـ در یک قدمیِ او کاری از دستش ساخته نیست تنها ایستاده بر تاریکیِ تردید فَریاد می کشد ، فَریاد و مرگِ خاطره را نظاره گر است چه فایده؟ دنیا ناشنواست بیست ودوم تیرماه 1385 خورشیدی/تهران
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 7:52 بعد از ظهر  توسط احمدرضا حجارزاده
|
بسم اللّه الرحمن الرحیم در ستایشِ خورهِه* گوشه ای روشن و پاک به سویِ خورهه روانم چون رود خورهه کجاست؟ گوشه ای از دنیاست میعادگاهِ من و تنهایی هاست کوله بارم در کیفِ سیاه رنگِ سفر بَر دوش، کاغذهایِ باکره روان نویسِ آبستن و رویا همسفرانم هستند به سویِ خورهه می روم چون باد، خورهه کجاست؟ روستایی ناممکن جایی دنج پُر از زیبایی سرشار از آرامشِ تخریب نشده عاری از وفورِ صنعت و ماشین و من از فرازِ همین ویرانه شهر می بینم آبادیِ خورهه را و صدایم را عاشقانه به سویِ او پرتاب می کنم: منتظر باش، می آیم... می آیم...! سکوت سرما کُرسی عزیز1 خداوند مرا میزبانند همه را دوست دارم، ماهِ فروردین است درختان با شکوفه های بهاری خود را بَزَک کرده اند کوه ها لبخند می زنند دشت ها جوانه ی استقبال. سکوت مرا از تنهایی می گیرد و از ترس. سرمایِ ملایمِ اوایلِ بهار دستِ نوازش بَر گونه هایم می کِشد و باد سرودِ همیشگی اش را سَر می دهد: «خورهه گوشه ای از دنیاست میعادگاهِ من و تنهایی هاست» کُرسی مرا به آغوش می کشد گرم و صمیمی و عزیز با دست هایی رَگتاب، لاغر و پیر و گوش هایی که تنها فریاد را می شنوند با لبخندِ مُرده ی این سال ها چای می گذارد روی گُلِ کُرسی و کاسه ای لَبالب کِشمش و نخودچی ظرفی دیگر آجیل و دوریِ2 پُر از کُنجد و یک لحظه بگو حتّی تکرارِ« مادر، مادر» از لبانِ خسته اش نمی افتد: « بخور مادر، نوشِ جان مادر». شگفت زده می نگرم به دنیای خورهه چگونه از ناشنوایی در شهر به پَژواک رسیده ام در روستا؟! تنها اینجاست در خورهه که صداها را می شنوم؛ صُبح با جیک جیکِ ناتمامِ میلیچ3 ها بیدار می شوم برایشان دست تکان می دهم. نان و پنیر و کَره و شیر و اَرده مربّا همه تازه و محلّی، حاضر است: « بخور مادر، نوشِ جان مادر»! بویِ مهربانیِ دستِ مادران از هر کدام جاریست؛ نَه، نمی توانم نمی توانم نبینم نشنوم نگویم ... به دشت می زنم تا نَفَس تازه کنم و همانجا می بینم خداوند |